![]() سخنی چند با دوستان....
منوی اصلیاول اینکه:هدف این وبلاگ بالا بردن تعدا بازدید کنندگان و یا کسب در آمد نمی باشد. دومین مطلب قابل ذکربدین شرح است:من در بدیها و زشتیها به دنبال رد پایی از زیبایی و طراوت می گردم و تمام مطا لب این وبلاگ((حتی پرسش ها و پاسخ ها)) را با این دید خواهم نگریست. و در آخرسومین مسئله مهم دراین وبلاگ این است که: چون به همه چیز زیبا می نگرم پس حق پرسیدن هر سوالی را ازسوی مخاطبم ازخودقائلم و انتظار دارم وی نیز از جواب من نرنجد و آن را با دید مثبت بنگرد.
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
بهمن 1390
آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 بهمن 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 جستجو
پیوندها
|
پاییز سبز
خت ختی های یک بی صواط پاييز سبز 24
سر كلاس نشسته بود وداشت به اشتباه خودش مي خنديد.اين روشي بود كه معلم جديدش بش ياد داده بود..... - به خودت اينقدر گير نده پسر لبخند بزن و از اشتباهت لذت ببر! مواخذه نكن خودتو فقط اشتباهتو بگير و عصبي نشو آروم آروم برو جلو حركت كن..... روز خيلي خوبي بود و شب زيبايي.... برف زيبايي مي اومد و جز صداي پاهاش صدايي تو كوچه نبود. به آسمون نگاه كرد... فردا روز پركاري داشت فرض كن ساعت ۵ عصر روز پنج شنبه بايد بري سر كار! براش جالب بود ولي يه كمي زورش مي اومد! به هرحال چيكار ميشه كرد زندگي و بايد گذروند با خودش فكر كرد كه اگه فردا سرش خلوت شد، مي تونه سري هم به وبلاگش بزنه.... فردا اومده بود و سر كارش نشسته بود! نظرات وبلاگش رو خوند دختر شمالي براش نظر عجيبي گذاشته بود! نگرفته بود منظورش رو نمي دونست كه بايد نظر دختر رو تاييد كنه؟! از "خانم معلم" هم كه خبري نبود! فكر مي كرد كه حتما يه سري به وبلاگش بزنه و ببينه چي به چيه البتته فكر مي كرد الان سفت و سخت چسبيده به درساش! بايست مي رفت و مي ديد چي شده؟! از "بداخلاق" هم كه كلا خبري نداشت نمي دونست با مريضيش چيكار كرده؟ مي خواست بش زنگ بزنه ولي مي دونست كه اگه هم زنگ بزنه هيچي به هيچي كلا اون عادت به جواب دادن نداره!نمي تونست اخلاقش رو بفهمه! بي ناز هم كه زده بود تو كار عروسي درست مثل مارمولك. اين همه حادثه تو همين مدت! كي باورشو مي كرد گاهي فكر مي كرد كه زندگي داره به كجا مي بردش درست مثل شنا تو رودخونه بود درسته كه شنا مي كني ولي در واقع آبه كه تورو مي بره! |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ساعت 21:3 |
منو ببخشید!
امشب بارون میاد قدم زدم تو خیابون و حیرون و وویلون نشستم پشت سیستم اونم داخل شرکت! باورتون میشه الان ساعت ۱۱ شبه و من از ساعت ۸ شب اومدم تو شرکت و دارم رو دوتا سرور خفن کار می کنم و ریموت زدم به اونا و اونا دارن کارشونو می کنن و منم نشتستم گفتم یه سری به وبلاگم بزنم. بگذریم داشتم فکر می کردم که سرم خیس شده نکنه مخ من نم کشیده که هاج و واج دارم نظرات بچه ها رو می خونم حالا چرا هاج و واج برای اینکه برای من نوشتن: "سلام... این صفحه ای که گذاشتین که وبلاگ منه.... "راستی این متن من برگشتم ........مال تو نیست درسته؟؟؟کپی پیست کردی ......بعضی ها فکر کردن مال خودته...." آخه یکی نیست بگه خوشتیپ خانم شما قرار بود که مارو واسه دفاعیه دعوت کنید نکردید زیر آبی هم عروسی کردید خدا رو شکر که خیلی خوشحال شدم واقعا می گم خیلی هم خوب شما رو یادمه ولی آخه استاد عزیز که نمی دونم چه دانشجو هایی که زیر دست شما تربیت نشن! یه کوچولو ببین یعنی یه ذره دقت کنی می بینی که این چیزی که من گذاشتم یه عکسه یاد داستانی می افتم که بازرس میره مدرسه از شاگرد می پرسه: بگو ببینم در خیبر رو کی از جا در آورد؟ شاگرد گریه می کنه می گه به خدا آقا ما نبودیم! بازرس قاطی می کنه از معلم می پرسه که من از شاگرد پرسیدم در خیبر رو کی در آورد؟ بهم جواب نمی ده و فقط می گه به خدا ما نبودیم! معلم هم دستی می کشه به صورتش و با تفکر می گه عجیبه ایشون شاگرد درسخون و با اخلاقی هستن! از این کارا ازشون بر نمیاد! بازرس شاکی پا میشه میره پیش مدیر مدرسه که پرسیدم در خیبر رو کی در آورده شاگرد گفته من نمی دونم و معلم هم اینطوری جواب می ده! مدیر با خونسردی می گه آقا حالا چیزی نشده شما هزینشو بگید مدرسه خودش پرداخت می کنه! به هرحال خوشحالم براتون خیلی خوشحالم که بچه های قدیم رو دیدم.... امیدوارم همتون خوش بخت باشید. برای دوست عزیزم هم آروز می کنم به زودی خدا یه گوگولی مگولی بش بده که گند بزنه به هیکلش! خوب کمی خوابم میاد دیگه فکر کنم باید برم خوشحال شدم بچه ها دوستون دارم هوارتا! |+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ساعت 23:9 |
زمزمه ای با دوستان
مدت زیادی بود که دلش می خواست بنویسه. البتته درسته که این جزیی از داستان زندگیش بود ولی به نظرش می اومد که این ماجرا ها تنها یک "پاورقی" از "پاییز سبز" باشه.نمی خواست اونو وارد داستانش کنه. تمام مدت شب رو وقت خوندن وبلاگ خودش و دوستاش کرده بود. البتته تعدادشون چند تا بیشتر نبود ولی خوب همه رو به دقت خونده بود. حتی یکی از وبلاگ ها فی** ل ** تر شده بود!(خدایا بخاطر نوشتن این عبارت سخیف وبلاگ مارو از فیل.... تر شدن نگاه دار!آمین) به هرحال می خواست در زمان کم بنویسه.باورش نمی شد که تونسته بود تو این مدت یه خونه کوچیک برای خودش تهییه کنه وقتی به این "شونصد" روز گذشته نیگاه می کرد احساس غرور می کرد.دستمزد ساعات کاریش از کار معمولی اش بیشتر شده بود. روزی ۱۸ ساعت کار می کرد و نگاهش به دور دستها بود.واقعا زندگی چیه؟ هنوز خودش نمی دونست ولی شک نداشت که بعد از "شکلات پیچ شدن تو یه پارچه سفید" دنیایی دیگه در انتظارشه که قبل از ورود به اون دنیا باید تو همین دنیا از سختیها، غم ها، شادی ها، دوری ها، دوستی ها،لذت می بردو تجربه می کرد.شاید برای اینکه قدر دنیای بعدی رو می دونست. تو وبلاگ یکی از بچه ها یه فال عشق بود و با کلیک کردن روش جواب جالبی گرفت: با خودش حسابی خندید و به حرف "فرشته سوخته بال" فکرکرد. تست روانشناسیی که یکی از بچه ها گذاشته بود هم جالب بود: اگرامتیازشما بین 21تا 54 باشد : نمی دونست چطوری ولی همه چیز منطبق بر هم بود.و زندگی در مسیری خاص جلو می رفت به خوبی می دونست می تونه همه چی رو تغییر بده ولی از طرفی این تغییر تنها در عرض مسیری مشخص ممکن بود. از دوستاش بی خبر بود بارها بشون گفته بود که توروخدا من زیاد مزاحمتون نمی شم ولی یه شماره بدید که روشن باشه! ولی کو گوش شنوا؟ تازه اونایی هم که روشن بودن و همیشه می گفتن ما با اس جواب می دیم، ازشون خبری نبود و توی وبلاگشون می خوند که مریض شدن یا ازدواج کردن. امان از این زندگی و این چیزی که اطرافش بود... ساعت پنج صبح بود و با خودش فکر می کرد که اینجا چیکار می کنه؟ |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه دوازدهم آذر 1390 ساعت 3:39 |
مهم
با سلام
سلام بچه ها خوبید؟ یه ایمیل داشتم به نام greenfall64@yahoo.com باید بگم که این ایمیل رو از دست دادم پس اگه چیزی از من رسید دستتون بدونید که از من نیست! و خیلی هم خطرناکه باز کردنش یادتون نره ها! باید برگردم شهر خودم و از اونجا براتون پیغام بدم
|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ساعت 13:21 |
بازم سلام
سلام بچه ها
از همه دوستان سپاسگزارم که به یاد من بودن مدتی هست که خیلی درگیر و مشغولم چند تا سوال داشتم که جواباشونو داخل وبلاگ دوستانی که فرستاده بودن دادم و اونایی هم که بی نام و نشون بودن! یا اینکه مثلا اشتباهیی شمارشون پاک شده از تو گوشیم -بس که زنگ زدن! قابل توجه مارمولک های جنوبی! آره خودتو می گم نی قلیون با خودتم با چشات اینطوری نیگام نکن عاشقونه صدام♪♪♪♪♪ نکن حالا دست دست.... ای بابا جو گرفت مارو- خوب وقتی تو پرانتز نوشتم جمله معترضه هستش چرا می خونیش؟ اصلا چه معنی داره؟ خلاصه همین جا تو نظرشون جواب دادم به زودی میام زندگی ادامه داره..... |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه یکم مهر 1390 ساعت 20:16 |
پاییز سبز 23
نشسته بود پشت دستگاهش و می خواست ادامه داستانش رو بنویسه صداهای زیادی در ذهن کودکانه اش می پیچید جایی از ذهن او که دست نخورده و بکر بود جایی در اعماق وجودش که خودشم از وجود چنین جای پاک و سفیدی بی خبر بود. روز قبل برادرشو برده بود شهر بازی و خلاصه حسابی از مجموعه سر پوشیده لذت برده بودند. حتی بولینگ بازی کرده بودند و این براش احساس شادی داشت. همیشه از مکان های شلوغ متنفر بود ولی شانس با او یار بود امروز جز اولین افرادی بودند که به شهر بازی رفته بودند و در فضایی خلوت،از دستگاهها استفاده کرده بودند بولینگ هم تجربه جالبی بود. |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه یکم بهمن 1389 ساعت 2:46 |
پاییز سبز22
از قدم زدن شبانگاهی برگشته بود بعد از مدتها می تونست با خیال راحت بشینه پشت دستگاه خودش.باورش نمی شد این همه کارش وقتش رو گرفته بود که حتی به وبلاگش سر نزده بود. از کارش ناراضی بود، نمی خواست زندگیش کارش بشه واسه همین می خواست کارش رو تحویل بده و قرار بود از ابتدای آذر سفت و سخت روی یه پروژه جدید کار کنه پروژه ای که حدود سه ماه وقتش رو می گرفت و در صورت قبول شدن پروپزال خروجی از این پروژه حدود ۳ سال کار مدوام رو برای خودش تضمین می کرد. دو هفته از برگزاری اولین رسیتالش می گذشت. حس خوبی داشت ولی درست همون لحظه که تماشا چیا براش دست زدن ناگهان همه صداها ساکت شد و تنها صدای دست زدن فرشته رو شنیده بود و تونسته بود به وضوح اونو تو جمعیت در حالی که یه شاخه گل قرمز دستش بود ببینه. دل توی سینه اش نبود و قلبش بلند بلند می تپید با اشاره مسعود(دوست صمیمیش که در کنار صحنه بود) از روی صحنه خارج شد..... وای چرا اینقدر قرمز شدی؟ مسعود با خنده ازش پرسید. |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و یکم آبان 1389 ساعت 0:34 |
پاییز سبز 21
تو یه شب نسبتا سرد نشسته بود تو یه گوشه ی نسبتا سرد رستوران دلخواهش و داشت به غذای دلخواهش نگاه می کرد قارچ سوخاری با یه لیوان بزرگ بزرگ آب پرتقال تازه ی تازه خودش نمی دونست چرا ولی وقتی آب پرتقال می خورد یاد "خانم معلم " می افتاد و کلاسی که ازش فراری شده بود! البتته واقعا عذرش موجه بود ولی خوب ارمغان زندگی براش همیشه چیزهای مناسب، در زمان های نا مناسب بود و همین موضوع برای پیرمرد، زندگی رو مبهم ، تلخ و زیبا می کرد.
به کارش فکر کرد، کاری که تمام وقتش رو می گرفت. از طرفی برای اهدافش به پول کار نیاز داشت. کلاسی که ازش کاملا بی خبر شده بود و فقط هرشب به کتابای کلاساش با حسرت نگاه می کرد و اونا رو ورق می زد و با چشمای کنجکاوش صفحاتش رو نگاه می کرد.هر بار که کتابا رو می دید یاد کتابخونه ی "خانم معلم " می افتاد. نمی دونست کجاس و الان چیکار می کنه؟ یا مثلا کتابخونه جدیدش چطوره؟ ولی حتی فرصت نکرده بود وبلاگشو ببینه. داشت فکر می کرد دقیقا 1 ماه و 1 هفته میشه که برای کار شخصی به اینترنت وصل نشده ! چندین نفر اونو توی رستوران شلوغ زیر نظر داشتن و با نگاهاشون منتظر بودن که سریع شروع کنه به غذا خوردن و بتونن جاشو تو رستوران بگیرن – جایی خنک و با دیدی عالی رو انتخاب کرده بود- ولی پیرمرد اصلا توجهی به نگاه های افراد نداشت و تک و تنها پشت میز نشسته بود و به کتاب جدیدی که دستش بود خیره شده بود جمله ای رو از اون می خوند و حفظ می کرد و بعد به مفهوم زندگی فکر می کرد و از خودش می پرسید هدف از آفریده شدنش تو این دنیا چیه؟ چه کاری رو باید انجام بده؟ به کجا باید برسه؟ و کمی جمله ی بعدی همراه با قارچ و آب پرتقال به درون روحش نفوذ می کرد !
پاییز داشت شروع میشد و به آهنگ در پاییز کوچک من درختان فقط یک برگ داشتند فکر کرد. آهنگ دلخواهش که همیشه اونو یاد داستان پیرمرد نقاشی می نداخت که برای حفظ جون یه کودک مریض در پاییز سرد روی شاخه درخت رفت و برگ سبزی رو نقاشی کرد و خودش توی سرمای پاییزی یخ زد ولی کودک مریض با دیدن تنها برگ سبز روی درخت امیدش رو به زندگی از دست نداد و تا آخر زمستون با دیدن همون برگ (که فکر می کرد واقعیه) با مریضی مقابله کرد. درسته که بعد از زمستون دیگه پیرمرد نقاش رو ندید و هیچوقت نفهمید که پیرمرد بخاطر پسر جونش رو فدا کرده ولی سلامتیش رو به دست آورد... تصمیمشو گرفت می خواست کارش رو عوض کنه حق انتخاب داشت پس به کارجدید و ایده هاش فکر کرد. غذاش دیگه تموم شده بود و می خواست تو هوای نسبتا سرد پاییزی توی تاریکی شب تا خونه قدم بزنه ..... |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 ساعت 19:0 |
واقعا که
سلام به همه شما بچه های عزیز
وای که چه حالی میده تعطیلات رسمی وسط کار. بخصوص اولین قرار داد تمام وقتت باشه و واسه این تعطیلی حقوق هم بگیری! به هرحال زیاد کار کردم ولی همه قرار دادام ساعتی بوده!
خواستم بپرسم شما اگه تونستید خط مشغول منو بگیرید خودم بتون جایزه می دم یا مثلا شماره ام پخش شه آخه کدوم بدبخت فلک زده ای با صدای یه سبیل کلفت کار داره؟ ولی خلاصه حسابی خندیدم تو تعطیلات از مخ تعطیل عده ای افراد |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سیزدهم مهر 1389 ساعت 8:24 |
کار کار کار!
۳۱ مرداد ۸۹ نقطه عطفی در زندگی پیرمرد بود. مدتی بود که اصلا سراغ خانم معلم و کلاس قدیمیش نرفته یه خورده احساس شرمساری می کرد ولی خوب تو شرایط سخت تصمیم سختی رو انتخاب کرده بود! ♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫ کلاس مسعود رو که نه می خواست و نه می تونست کنار بذاره به جونش بستگی داشت از طرفی دیگه یه شغل دلخواه نصیبش شده بود. شبکه هم جمعه هاش رو پر می کرد و از طرف دیگه کار سنگین شرکت بود که شروع شده بود اولین قرارداد رسمی که با مدرک لیسانس می بست. البتته خبر های خوشی هم از "نی قلیون" و نازنین و سپهر و "دختر شمالی" شنیده بود که اونو شاد می کرد."نی قلیون" آزادیش رو به دست آورده بود و زندگی جدیدی رو شروع کرده بود. نازنین داشت به کنکور فکر می کرد و احتمالا قبول می شد. دختر شمالی رتبه بسیار خوبی در کنکور بدست آورده بود قبولیش حتمی بود و داشت فکر می کرد که برای زندگی چیکار کنه شاید واسه همین بود که مدت زیادی بود هیچ خبری ازش به پیرمرد نرسیده بود. سپهر هم سربازیش رو افتاده بود شیراز و حسابی با بچه های شیراز گرم گرفته بود و تازه مزه فالوده اصیل شیرازی رو چشیده بود! البتته وقتی کرج اومده بود یه ملاقات طولانی با پیرمرد داشت.مارمولک هم که احتمالا ازدواج کرده بود و گم و گور شده بود نه موبایلش برمی داشت نه سری به پیرمرد می زد شایدم خواهر زاده ی شیطون و ناقلاش ترتیبش رو داده بود و کله اش رو خورده بود جدی جدی...... حتی فکر این صحنه که یکی پوست کله ی مارمولک رو بکنه براش شیرین بود
همچنین خبرای بدی از "خانم معلم" مهربون که قلبش رو به درد می آورد گرچه فوت افراد برای پیرمرد مسئله ای عادی و روی دیگه ی زندگی بود ولی ناراحتی دیگران در غم از دست دادن عزیزانشون، دل پیرمرد رو آزرده می کرد. پیرمرد همیشه به کلاس سر می زد و از لای در نوشته ها و حرفای خانم معلم رو گوش می داد دقیقا مثل آمادگی که چقدر دوست داشت خوندن و نوشتن یاد بگیره و همیشه از لای پنجره حرفای خانم معلم رو گوش می داد یا یواشکی کتابای خواهر بزرگترش رو بر میداشت و می خوند سواد نداشت نمی تونست چیزی بنویسه ولی با چیدن شکل حرفهای چاپی کنار هم می نوشت. تنها سه روز از امضا کردن قراردادش گذشته بود و لحظه ای در بیکاری با خودش خلوت کرده بود و بایست تمام فکراش رو می نوشت به صورت فشرده! کمی به فرشته فکر کرد خیلی دوست داشت الان تو اون دنیا چیکار می کنه! یا از اون خرس گنده چه خبر؟ یا از اون فرشته ی معصوم کوچولو؟ زمان در گذر بود..... |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه دوم شهریور 1389 ساعت 15:7 |
پایــــــیز سبز 20
فرشته ، بی ناز و خانم معلم از پشت شیشه به صحرا خیره شده بود. تپه ماهور ها به تندی از جلوی چشمش می گذشت. بارها این صحنه ها رو دیده بود ولی اینبار در ذهن پیرمرد چیزی شکل می گرفت...
به خونه برگشته بود. به پناهگاه قدیمیش. دیگه اثری از فرشته نبود تنها حلقه ی ارتباطی بین اونا از بین رفته بود، تنها یاد و خاطره ای در غباری محو شده و تنها شاخه گلی روی همدم غبار گرفته پیر مرد خودنمایی می کرد و اثری ظریف و محو از دستی که گل رو به یادگار گذاشته بود... تمام مدت رو با "بی ناز" صحبت کرده بود. در مورد عشق و خاطره ها صحبت کرده بود دوست داشت بدونه که آیا عشق باید برای آدم درد ایجاد کنه یا اینکه یاد و خاطره اش باید آدم رو گرم کنه؟ خودش فکر می کرد عشق واقعی مثل قهوه است که در تنگناهای زندگی به کمکش میاد و یه خاطره بهش نیرو میده گرچه منکر تلخی پایان خاطره و دیدن این واقعیت که "خاطره تمام شد" نبود. کلی حرف کلی بحث و باز هم بی نتیجه و بی پایان خنده تلخی کرد سه جلسه از کلاس "خانم معلم" عقب بود با خودش فکر می کرد که آیا میشه؟ دوباره یاد کلاس قدیمی و خانم معلمش افتاد روزی که از تب دو هفته تمام در خونه موند و تنها کسی که باورش داشت خانم معلمش بود.صداش هنوز توی گوشش می پیچید "مهدی تو می تونی!" روی زمین نشست باید اتاق رو سر و سامان می داد و خودش رو به کلاسش می رسوند... |+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه هفتم تیر 1389 ساعت 11:18 |
من از سحر می اومدم، تا به سپیده برسم
به جاده ای که لحظه ها، به او رسیده برسم وسوسه یار من نبود، خستگی کار من نبود بجز صدای آشنا، توکوله بار من نبود مثل چراغی از عطش، از ته شب می اومدم تابرسم به ذات نور،همیشه سو سو می زدم مثل هوای مزرعه مثل حقیقت مثل خاک، پر از صفای لحظه ها،یه چشمه بودم پاک پاک کدوم سراب راهمو بست، مناعت منو شکست که روی آیینه ی من، غبار وسوسه نشست دعوت وسوسه رسید یه ظهر بی سایه و داغ من همه تنم عطش او همه سایه های باغ یه لحظه خواب و بعد از اون،نه باغی بود و سایه ای منو کویر برهوت، نه آبی و نه واهه ای حالا پس از اون همه سال هنوز می پرسم از خودم سراب خالی بود یا من خواستم و وسوسه شدم من می تونستم با عطش با ظهر گرما بسازم حاصل عمری که گذشت عاطل و باطل نبازم من می تونستم ببرم اگه می خواستم هنوزم نه اینکه با با نام بهشت تو این جهنم بسوزم یه لحظه خواب و بعد از اون نه باغی بود و سایه ای من و کویر برهوت، نه آبی و نه واهه ای حالا پس از اون همه سال هنوز می پرسم از خودم سراب خالی بود یا من، خواستم و وسوسه شدم |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه یکم خرداد 1389 ساعت 23:29 |
پاییز سبز 19
- پاشو پاشو چشماتو باز کن کابوست برگشته! پیرمرد چشماش رو باز کرد و به دقت به تصویر تاری که مقابلش بود خیره شد. تصویری که مانع از برخورد نور به صورت پیرمرد می شد. نوری که از بیرون پنجره به زندان درون پیرمرد می تابید و گرمش می کرد. صدای تصویر براش واضح بود ولی نوری که از پشت سر می تابید چهره ی تصویر رو تاریک می کرد. پیرمرد به چشماش فشار آورد و تونست اون قیافه رو بشناسه هنوز همونطور شاداب و خندان! با خودش فکر کرد که واقعا اصالت بعضی از افراد هیچوقت از بین نمیره - به به باز که پیدات شد! اینجا هم دست از سر من بر نمی داری؟ مثل اینکه تو هر دنیایی که برم باز همراهمی برو کنار بذار می خوام زیر نور آفتاب گرم شم فرشته انگشتش رو روی لبهای خشکیده پیرمرد گذاشت و گفت: فرشته لبخندی مرموزی زد و دستش رو روی صورت پیرمرد کشید. انرژیی عجیب از دست فرشته به تن خسته ی پیرمرد وارد شد و پیرمرد دردی عجیب در قفسه احساس کرد - پس جواب سوالام چی؟ اگه تو جواب رو می دونی چرا بهم نمیگی؟ |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 ساعت 9:12 |
کیفر شکستن دل تو رو
من دارم با چه عذابی پس می دم هر نفس مردن و زنده شدنم اینه قیمتی که هر نفس می دم یه طرف شکستن پای فرار تن سپردن به تحمل خزون من که از سپیده ها جاری شدم من که از غیر تنم رها بودم می دونم که این همه شکستگی من بدی کرده اما تو ببخش |+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 22:44 |
کربلایی مریم و فوتبال!
مریم خانم از کربلا تشریف آوردن و قرار شده غوغا کنن.تو بچه های وبلاگی که می شناسم ایشون اولین نفرن که کربلایی شدن! از همین جا بشون تبریک می گم و زیارت قبول می گم و امیدوارم که مشکلات زندگیشون همگی شکلات بشن و خانوادشون همیشه شاد و خندان. امروز با داداشم رفتیم استادیوم و خلاصه بازی رو ببینیم. البتته داداشم بیشتر دوست داشت جو ورزشگاه رو تجربه کنه منم با کمال علاقه بردمش. ما به ورزشگاه انقلاب رفتیم، بازی سایپا و پاس. تمام مدت بازی جیغ و داد و فریاد بود که از اطراف شنیده میشد.... تمام مدت داشتم فکر می کردم که چرا بجای تشویق بچه ها دارن آبروی تیم مقابل رو می برن؟ اصلا نقش امام رضا و حضرت عباس تو این بازی کجاس؟ چطور یه پسری مدام داد می زد خدایا تورو به حق عباس تیم ما گل بزنه؟ یا اون یکی که دروازه رو به امام رضا سپرده بود! شاید بگید من خیلی روی کلامات حساسم ولی پشت هر حرفی فکریه و بعضی از مسائل حتی فکرشونم خطرناکه! نا خود آگاه به مریم فکر می کنم. خیلی دوست دارم بدونم کربلا رو چطور دیده؟ آیا اونجا آدم به ائمه نزدیک تره؟ مثلا خود من وقتی مشهد رفتم چیز خاصی رو حس نکردم جز یک مشت تجملات. آیا روح من زنگار برداشته؟ یا اینکه اونا یه حرفی زدن و چیزی رو گفتن من دارم خیلی مته رو خش خاش می ذارم؟ مات و مبهوت در این فکرم که یه هو گوشی زنگ می زنه! با خودم می گم که باز نکنه سیستمی خراب شده باشه و حالا بیا وسط مسابقه عیب یابی کنی، گوشی رو برد می دارم و طرف قطع می کنه! تو فکرم که از سر و صدا ترسید یا پشیمون شد یا اشتباه گرفته بود؟ولی نور آفتاب و جو ورزشگاه اصلا مجالی برای فکر کردن نمی ذاره. داداشم اونور داره روی طبل می کوبونه با طبل چی تیم سایپا رفیق شده. سمتش می رم و چوب طبل رو می گیرم. طبل بزرگیه دوست دارم تجربه کنم منم چند تا می کوبم روی طبل با این حساب طبل میشه ۷ امین سازی که تونستم ازش صدایی در بیارم! برام تجربه جالبیه آفتاب کم کم داره پایین می ره و ربع ساعت دیگه بازی تمومه.نور افکن ها کم کم داره روشن میشه. نسیم خنکی میاد و منو با خودش به جایی می بره. نگاهمو به آسمون می دوزم آفتاب رفته پشت یه تیکه ابر قایم شده. دور از هیاهو به وبلاگم فکر می کنم دوست دارم برگردم خونه و این ماجرا رو بنویسم.... |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 22:49 |
نمایشگاه کتاب
امروز ساعت ۱ ظهر به قصد نمایشگاه کتاب که نه به قصد خرید یک کتاب راه افتادم! درست یادم نیست آخرین کتابی که خوندم کی بود ولی یادمه که خیلی پیش بود شاید اینقدر پیش که تنها رنگ سرخی رنگ و رو رفته ی جلد کتاب به یادم مونده باشه. البتته این جدا از کتاب های دانشگاهی و این حرفا بوده. به هرحال سرخوش و مست رفتم نمایشگاه کتاب برای خریدن کتاب شهرام مظلومی. رفتم پیش انتشاراتی و کتاب رو خریدم. در همین حال سر خوش و سرمست از به دست آوردن این کتاب بودم که دیدم کتاب فوق یه کتاب خیلی خیلی خیلی خیلی کوچک و در قطع جیبی می باشد. اصلا هاج و وواج مونده بودم که کتابی چگونه می تونه کوچیک و ژرف و پر محتوا باشه؟ سوار متروی کرج شدیم به کتاب نگاهی می کنم. خنده ای بر لبام نقش می بنده. کناردستی ام (یکی از دوستان قدیمی که از وسط راه همراه هم شدیم) به خنده ی من می خنده و می پرسه که ببینم تو صرفت کرد از کرج کوبیدی واسه این کتاب کوچیک؟ بگو ببینم تو این کتاب چی دیدی که لبخند می زنی؟ سرم رو بر می گردونم. نگاه معصومش رو ورنداز می کنم. با لبخندی می گم: هیچی این کتاب کوچیک خیلی عمیق و پرمحتواست. بارها باید خونده بشه تا شاید فهمیده بشه. این کتاب منو یاد یه دوست جدید می ندازه! |+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 21:50 |
بچه ای دیدم که هــــی خط می کشید از برای رسم، زحمت می کشــید رفتم حمام و دوباره زیر شر شر آبم، بخوام از دست گذاشتن رو گوش و صدای چکیدن آب روی سرم و یخ زدن زمان و فکرام بگم بگم که میشه مثل شعر بالا! خبر جالبی رو شنیدم که برام هزمش کمی مشکله! وقتی مراسم فوت یه نفر رو می بینی، اشکها ناله ها، آهها گرچه تمام اینا برات بی معنی هست - نه از جهت این که هیچ احساسی نسبت به متوفی نداشته باشی یا دلت برای دلهای داغ دیده نسوزه بلکه از این سو که برات "مرگ" واژه ای زیبا باشه و سری ناشناخته مثل قایم موشک بازی مادری با بچه اش که همیشه بچه یه گوشه قایم می شه و گرگه پیداش می کنه باز فرار می کنی و یه جای دیگه و باز هم یه جای دیگه تا جایی که وقت بازی تموم میشه و بچه با خنده می پره تو آغوش گرگه - حالا بعد از مدتی بفهمی طرفت فوت نشده. حالا اینکه دکترا اشتباه کردن یا شایدم اطرافیان خیلی زود مراسم گرفتن حالا هرچه بوده و نبوده، طرف بر گشته و سر مر گنده نشسته جلوت و داره با چشاش نیگات می کنه و از تو هم سلامت تره! هرچی هم ازش سوال می پرسی میگه خستمو و نمی دونم باید انرژی بدست بیارم و چیزی ندیدم و حالم بد میشه یه بار بلایی سرم میاد! خوب این موقع هست که آدم دوست داره بکوبه تو کله اش و بش بگه که بابا تو اگه رفتی بودی نمی اومدی! حالا هم که اومدی پس رفتنی نیستی و به هرحال این چیزا دست ما نیست! |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 ساعت 3:0 |
آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم ،
آن توبه صدساله به پیمانه شکستیم ، از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب ، ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم .... چند روزیه سرم خیلی شلوغ شده،کار، درس، کلاسای جدید و سختگیری استادم، مسعود ملکیان... بچه ها هم همه پخش و پلا شدن! تو این موقعیت یکی وبلاگش رو بسته رفته کربلا خیلی دوست دارم برگرده و ازش بپرسم واقعا رفتی کربلا یا اینکه کلک از دست همسرت در رفتی؟ یکی دیگه از بچه ها که تازه اومده زن بگیره جالبه برام که خانواده دختر همه می دونن ولی هنوز جرات نکردن به جناب پدر دختر برسونن که دختر شما می خواد عروسی کنه.واقعا بعضی وقتا یه چیزایی می بینم که به خودمم شک می کنم. پدر این دختر غیرتیه یه مقدار و خلاصه خیلی خطر داره حسن. حالا اینا ۱ ساله همدیگه رو می بینن و حتی دوست من با خاله و شوهر خاله ی عروس و خود عروس رفتن مسافرت! اما دلم مدتیه که هوس دیدن تپل خان رو کرده! نمی دونم چرا مدتیه که دلتنگی میاد سراغم.رفتم امام زاده طاهر دوست داشتم برم سر قبر بنان ولی دیگه از قبرش هم خبری نبود! همه چیز خاک بود خاک خاک.... گاهی وقتا فکر می کنم همون بهتر که هیچ اثر دنیوی ازش نمونه چون خاطره ها پایدارترن با خودم نشستم و فکر می کنم که چرا اینطوری شد؟ چرا به اینجا رسیدیم. بعضی وقتا می شینم و کوله پشتیمو خالی می کنم یا نگاه می کنم ببینم چه خبره توش! کلی آت و آشغال هست که می خوام بریزمشون بیرون ووقتی می ریزم بیرون و به راهم ادامه می دم بعد از مدتی سنگینی کوله پشتی حالمو جا میاره بر می گردم نگاه می کنم و می بینم که اون خاطره ها دوباره هستن! اصلا مسئله این نیست که به این خاطره ها فکر کنی یا نه یا اینکه اینقدر کتاب بخونی، کار کنی،فکرتو مشغول کنی که یادشون نیفتی. مهم درون ماست. تنها کافیه یه لحظه تنها یه لحظه بخوای فکر کنی که تو همون یه لحظه تمام اون خاطره ها تمام اون فراموشی ها دوباره میاد سراغت. حالا تا حدی می فهمم که آدم وقتی می میره اعمالش باهاشن یعنی چی. دارم اینو حس می کنم با تمام وجودم. اشک میاد تو چشمام بازم شبه و خوابم نمی بره. کاش سازی بود و آوازی ولی همه چیز ساکته. تنها یه جمله تو ذهنم میاد یادگاری از یک دوسته که بازم رفتم به وبلاگش وبلاگی خاکی که مدتهاس به مطالبش چیزی اضافه نشده: با کوله باری از خاطره سفر کردم، به امید داشتن فرداهایی روشن این سکوت برام آزار دهندس ولی یاد آور شبای خوبیه بخوام سر جمع بگیرم الان در حال تعادلم! می خوام برم کتاب بخونم...
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه سوم اردیبهشت 1389 ساعت 16:4 |
ثانیه ها می گذرند
واقعا سخته وقتی قرار باشه یه دوست قدیمی و صمیمی رو ببینی و خودت رو برای ملاقات آماده کرده باشی و ناگهان همه چیز به هم بریزه. همیشه فکر می کردم زمان خیلی تند می گذره ولی حا لا می بینم که گاهی چقدر بعضی از خاطره ها زود قدیمی می شن و به عمق وجودت راه پیدا می کنند و تو مجبوری شاهد گذشت ثانیه ها باشی و حتی نمی تونی صبر کنی ولی راه دیگه ای نیست. زمان زود گذر آرام آرام صبرت رو از وجودت می کنه و با خودش می بره. درست مثل جریان تند رودی که سنگ رو به آرامی صیقل میده... مات و مبهوت به افق خیره می شی و تنها خاطره ای قدیمی رو دوباره تجسم می کنی و فکر می کنی که چرا خاطره ای نو اینقدر قدیمی و عمیق شده و چرا بعضی از زخمهای عمیق و قدیمی اینقدر رنگ تازگی داره... با این وجود، غروب زیباست |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389 ساعت 22:45 |
تپل خان سلام بیا ببین چطوریه؟
|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389 ساعت 0:48 |
غریبه
سلام به همه شما بچه ها
دیروز با یه غریبه برخورد کردم و طرز نگاهش منو با خود برد. نگاهی عمیق و دردی بزرگ و کوهی استوار. اصلا نخواستم موقعیت رو از دست بدم و رفتم جلو باشون سر صحبت رو باز کردم و دیدم بله ایشون مبتلا به بیماری ام اس هستن. اسمش سارا بود و خیلی حرفا واسه گفتن داشت و خیلی حرفا رو از خودم براش زدم. می گفت خیلی خوشحاله که مرگ با خبر داره نزدیکش میشه و کاملا داره خودش رو برای سفری دور آماده می کنه. باورم نمی شد با اینکه روی ولیچر بود ولی تنها در پارک مشغول به گشت و گذار بود. خواستم دوباره ببینمش ولی تقاضام رو رد کرد و گفت اتفاقی گذرش به پارک افتاده ولی می دونستم که هیچ اتفاقی اتفاقی نیست. ازش خدا حافظی کردم در حالیکه می دونستم دیگه حتی اتفاقی نمی بینمش. ولی باز هم کلی سوال تو ذهنم ایجاد شد. سوالای قدیمی، مثل زخمای قدیمی هستن که خوب نمی شن اگه هم خوب شن جاشون واسه همیشه می مونه. می خوام اینبار سوالام رو فریاد بزنم. دوست دارم هرکی رو میشناسید بگید بیاد جوابم بده. چرا همیشه ما آدما نمی تونیم اونطوری که می خوایم زندگی کنیم؟ چشمام رو لحظه ای می بندم و به فردا فکر می کنم. نمی دونم فردا میاد یا نه؟ یا اگه بیاد ما داخل فردا هستیم؟ امیدوارم وقتی که برگردم کلی جواب دیده باشم |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیستم فروردین 1389 ساعت 22:23 |
یک سوال
تا حالا شده که دلت بخواد با یکی ندید فک بزنی و دلیلشو ندونی؟
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389 ساعت 23:53 |
مطلب ویژه
سلام به همه
کی جرات کرده ۱۳ به در خونه بمونه؟ |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه سیزدهم فروردین 1389 ساعت 9:57 |
پاییز سبز 18
دینگ دینگ... - ببخشید حالتون خوبه؟ پرستار لبخندی و زد و گفت: این روحیه شما قابل بسیار قابل تحسین هست ولی باید بدونید که شما محدودیت هایی رو در استفاده از کامپیوتر، ورزش و حتی نشستن خواهید داشت و حد اقل دوروز دیگه هم مهمان ما خواهید بود... |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه دهم فروردین 1389 ساعت 18:36 |
پاییز سبز 17
بدرود ای پرنده ی کوچک پیرمرد به آرامی چرخید و پتو رو تا شونه اش بالا کشید.این حالتی بودش که اونو در آرامش می برد. هر وقت مشکلی داشت یا دردی رو احساس می کرد این حالت تنها پناهگاش بود.در همین حال چیزی گونه پیرمرد رو لمس کرد.... پیر مرد اصلا توجهی به نوازش های زن نکرد ولی زن می دونست که این کار چقدر پیرمرد رو آروم می کنه. در ذهن پیر مرد سوالای زیادی می چرخید و زن از گوشه گیری مرد پی به این راز برده بود... سکوتی عجیب فضای اتاق رو پرکرده بود که در همین حال صدای زن، سکوت رو شکست - می خوای همینطوری بخوابی؟ نمی خوای چیزی بپرسی؟ مرد با تعجب برگشت... نگاه پیرمرد با چشمان زن تلاقی کرد.در چشمان پاک پیرمرد،مرطوب شد در همین حال زن به آرامی دستش رو روی چشمان پیرمرد گذاشت و گفت: - بهتره چشمات رو ببندی چون می خوام برات همه چی رو تعریف کنم. و تو باید قول بدی که این راز بین ما بمونه، البتته انتظاری هم ندارم چون من تصمیم رو گرفتم و تو آخرین کسی هستی این حرف رو از من می شنوی. می دونی خیلی از مسائل هست که تو زندگی دست ما آدما نیست. من باید برم، من و پسرم. باید یه سفر دور خیلی دور رو تجربه کنیم. تصمیم گرفتم از دکتر جدا شم.... پیرمرد آهی کشید و گفت: پس تو هم عازمی مرد با جهشی دست زن رو گرفت و حرف زن رو قطع کرد در همان حال پیرمرد، دست دیگر زن رو در دستش گرفت و به شدت فشرد... زن ادامه داد: به زودی همه چیز درست میشه و تو باید بنویسی از خودت از مسائل ساده ات. می خوام ازت به من قول بدی که همه چیز رو بنویسی تا اینکه چیزی در دلت باقی نمونه. |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیستم اسفند 1388 ساعت 20:24 |
همینطوری یه چیزی نوشتم شما به دل نگیر
سلام سلام صدتا سلام...
حالا که من این پست رو می زنم بایدخدمتتون بگم با یه زیر پوش نشستم رو زمین و لباسام رو صندلی نشسته ان! - خوب خسته شدن این لباسا از بس که تنم بودن و پاهامم خسته شدن از بس که رو صندلی و پشت فرمون نشستم- بگذریم. امروز چند تا اتفاق خاص افتاده که دوست دارم اینجا مطرح کنم درست در همین لحظه یه زنبور قرمز تپل با خطای قرمز تنش اومده دور و برم دارم فکر می کنم نکنه یه پشه خیلی بزرگ هستش که از عصبانیت قرمز شده! تو فکرم بکوبم تو سرش ولی خوب من عاشق زیبایش ام کاری هم به من نداره ولی گاهی اینور و اونور میاش ومنو یاد یه خاطره می ندازه که کلی خنده ام می گیره ایشالا براتون یه روزی می گم. امروز یه شنبه بودش همیشه برا من یه شنبه ها یه روز خاص بوده و جالب اینه که هر چی اتفاق خوب و شیرین هم هستش امروز برام اتفاق افتاد. مثلا روزای یه شنبه بودش که یکی از بهترین معلما رو می دیدم و جالبه کلاسای ایشون تنها یه شنبه برگزار میشه و امروز همین معلم بزرگ از من کلی تشکر کرد و کلی تشویقم کرد و گفت احسنت! هیچوقت نه تشویق کسی برام مهم بودش نه تنبیهشون! این حرفیه که بابا می زنه می گه همیشه تو کار خودتو می کنی ولی امروز باید بگم که کلی لذت بردم از تشویق این استاد و معلم گرامی و کلی کیفور شدم! تازه به عنوان هدیه یه دی وی دی از یه سری موزیک های توپ به من تقدیم کردد و الان که دارم گوش می کنم یه آهنگی هستش از یه نفر که انگار دردش گرفته و هم زمان زبونشم گرفته و آخش شده باخ! یا مثلا یه شنبه ها به یه جش دعوت شدم جشنی در منزل دکتر اقبال که قدمتی نیم قرنانه - حالا گیر ندید ین چه فارسیی هستش دلم می خواد می گم مگه ما زنانه یا مردانه یا کودکانه نداریم؟ چرا نیم قرنانه نداشته باشیم؟- جالبه امشب با آقای دکتر حرف بود و گفت دقیقا امسال که تموم بشه ۵۰ سال میشه که ما این مراسم رو برگزار کردیم و کلی هیجان و شور و شوق گرچه برنامه تا پاسی از شب ادامه داره ولی من بخاطر کار فردا مجبور شدم زود بیام خونه ولی خوب همون کمشم خوب بودش! البتته امشب یه گروه کر و لال هم برنامه داشتن. برنامه ها کلا بی نظم بود ولی خیلی دوستانه و صمیمی بودش.... به هرحال یه ضرب گاز ماشینو گرفتم و اومدم تا خونه کارت سوخت رو برداشتم و رفتم بنزین زدم بعدشم اومدم سریع فکرام رو نوشتم... ولی این هفته پوستم کنده میشه این استاد گرامی خیلی از کار من لذت برده بودش و یه باری ۲۰ تا درس جدید رو به من آموزش داد و در شگفت بودش که چطوری من این درسا رو یاد می گیرم! به هرحال این هفته پوستم کنده هستش باید این درسا رو جمع و جور کنم. راستی یه خبر دیگه هم بدم به دوستداران امروز با یه کلمه آشنا شدم به نام wealth از ظاهر متن فهمیدم که این کلمه یه کلمه ی مثبت هستش و حتما معنایی خوب داره شاید یه چیزی تو مایه های توانایی، توانگری حالا نیاید بگید این بنده خدا چقدر پرته و لابد فکر کرده کلمه مشتق شده از well هستش! من از رو متن برداشتم این بودش.... حالا که متنم رو می خوام به پایان ببرم یه فکری تو سرم می پیچه" این تازگی تا کی دوام میاره؟" در جوابش سرم رو تکون می دم و تنها فکر می کنم که این تازگی همرام می مونه مهم اینه که الان کنارمه... ایشالا فردا می خوام بیام به وبلاگت تمامتون سر بزنم بچه ها.... لطفا اگه مطلبی چیزی دارید مرتب و جمع و جورش کنید. |+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه سوم اسفند 1388 ساعت 0:32 |
حرفای الکی!
حتما تا حالا براتون پیش اومده که خواستید الکی صحبت کنید! و دوست داشته باشید که یه نفر به چرت و پرتاتون گوش کنه و هر چی می گید به مانند بز -سرش رو به علامت تاکید- پایین بیاره شاید هفته دیگه کارایی رو که تو امسال انجام دادم خلاصه تو وبلاگم زدم و کارهایی رو که برای سال جدید می خوام انجام بدم هم بنویسم. قطعا از شما ها دوستان و هم صحبتهای عزیز هم کمک می گیرم
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 ساعت 23:19 |
ام اس ام!(یعنی من سکوت می خوام)
سلام امروز تو حمام بودم و داشتم زیر دوش حسابی حال می کردم که یه هو دیدم یه اس ام اس رسید رو گوشیم! از جاییکه یه مدته شدید احساس نیاز به تنهایی می کنم و از تمام بچه ها خواستم که نه زنگ بزنن نه تماس بگیرن نه بیان دم در خونه نه اس بدن و خلاصه اینکه این جانب و یه مرده بپندارند - حالا نیای باز نظر بذاری که بابا باز هم که تو نا امیدوانه و مایوسانه کی برد فرسایی کردی! (همون قلم فرسایی خودمونه!)- و کمی هم ترسیدم که مبادا سرور محل کار دان شده باشه و زنگ زدن و گوشی رو برنداشتم و اونا هم اس ام اس گذاشتن خلاصه یه لحظه فکر کردم و دیدم که اگه هم اینطور شده باشه دیگه حسابی همه چی به هم ریخته و سودی نداره نیم ساعت اینور و اونور پس دوباره نگاهم رو به دوش آب انداختم چشمام رو بستم دستام رو محکم فشار دادم رو گوشام و تو تاریکی احساس کردم دارم فریاد می زنم. بعدش یه حس سقوط و بعدش احساس کردم تمامی انرژی های منفی ام داره از نوک انگشتام خارج میشه....... چند روزه که می خوام زنگ بزنم به اپراتور و ازش بپرسم که من اگه این اس ام اس ها رو نخوام کی رو باید ببینم؟یه بار ۲ شب اس ام اس میادش برای آهنگ پیشواز یک بار اس ام اس میادش برای ویترین! یه بار اس ام اس میادش برای محصولات. آیا این اس ام اس ها مصادیق هرزنامه( spam) نیست؟ - حالا نیایید گیر بدید که این چه نوع ترجمه ای هستش منم بار اول که هرزنامه رو خوندم کلی تلاش کردم تا فهمیدم معادل همون اسپم هستش ولی هرچی باشه بهتر از واژه هایی مثل "راست تقه" یا مثلا "بزن و برو" هست-حتی تو فکرم میشه از شرکت مربوط بخوام که این مطالب رو برام نفرسته؟ یا حتی ازشون به علت به هم زدن آرامش شکایت کنم؟ |+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 ساعت 13:49 |
این مطلب چرت و پرته! اگه حس و حالش رو نداری نخونش
سلام به همه دوستان
امروز اومدم به وبلاگم. یعنی خودم رفتم وبلاگم رو خوندم و دیدم چقدره که مطلبی نفرستادم.خوب ذهنم درگیر مسائلی بودش که ایشالا تا مدتی دیگه تمومه ولی فعلا حس و حال نوشتن ندارم. یعنی چیزی واسه نوشتن نیستش پس امروز اومدم به تمام بچه ها سر بزنم و یه خورده گیر بدم. دیگه اینکه یه داستانی رو هم برادرم برام تعریف کرده بودش که خیلی خنک بودش گفتم بنویسم اینجا صواب داره! در حالیکه هیچ ربطی هم به موضوع نداره!
داستان از اینجا شروع میشه که یه ناظم میادش تو کلاس و می بینه یه بچه کلاسو گذاشته رو سرش و خلاصه ترکونده! و داره جلوی ناظم تیکه میادش و جفتک می ندازه ناظم قاطی می کنه میادش پشت سر بچه با مهربونی تمام! میگه که بچه مگه اینجا طویله هستش؟! بچه هم با خونسردی می گه به نه آقا اشتباه اومدید! دیگه اینکه مدتی خیلی سخت شده برام. داستان پاییز هم نصفه نیمه مونده و خلاصه زندگی فعلا تعطیله! حتی نفسا هم دیگه تحمل این تن رو ندارن هر نفسی که میادش زود از این تن خسته خارج میشه.... بعضی وقتا از خودم می پرسم آیا واقعا زنده هستم؟
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 ساعت 12:30 |
عزیز سفر کرده!
سلام نمی دونم مشکل ما ایرانیا چیه که تا کسی رو داریم اصلا بش محل نمی ذاریم و قدرش رو نمی دونیم ووقتی از دستش می دیم تازه کلی یادواره و بنای یاد بود و نمی دونم کوفت و زهر مار دیگه.... به هرحال منم یه ایرانی ام و به قول بابابزرگم این مسائل ژنتیکه! و من هم، همین ایراد بزرگ رو دارم! به هرحال می خوام امروز به یاد تولد کسی که دیگه در بین ما نیست یه پست بذارم! و این میشه بار سوم که دوستی رو از دست دادم... شاید بار چهارمی در کار نباشه و بار دیگه خودم عازم باشم! خدا رو چه دیدی به هرحال روزی باید منم از اینجا بروم.... خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم و از پی جانان بروم... سفر سفره و همیشه دلچسب شاید چون تنها با سفر با یه دنیای نا شناخته آدم آشنا میشه و هرچی این دنیا ناشناخته تر و دورتر باشه سفر دلچسب تره! جدی می گم فرض کنید شما می خواین یه سفر به تهران انجام بدید! خیلی خوش می گذره؟ یا اینکه یه سفر به اوکراین ، جنگل آمازون، معبد مایا ها داشته باشید؟ خوب به هرحال به این عزیز که از این دنیا رفته همین جا سلام می گم چون شک ندارم روحش به تمام این نوشته ها آگاهه و سالروز تولدش رو بش تبریک می گم و امیدوارم که تو اون دنیا هم خوش باشه و چپقش به راه باشه و قلیونش هم بار باشه!( گرچه این دوست عزیز فقط سیگار می کشید! ولی امیدوارم پیشرفت کرده باشه و از همین جا بش می گم یه سر تو خواب ما هم بیا!) روح ماهت رو می بوسم |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه هفدهم دی 1388 ساعت 20:59 |
|
||||||||||||